شمارهٔ ۸۱

غزلمفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر به شرط مروت وفا توانی کرد

گذر به صفهٔ اهل صفا توانی کرد

به همت ار بروی برتر از نشیمن خاک

به زیر سایه هزاران هما توانی کرد

به جد و جهد چه عنقا برو به قلهٔ قاف

اگر که حوصلهٔ آن قضا توانی کرد

شهود جلوهٔ جانان ترا نصیب شود

اگر زجاجهٔ جان را جلا توانی کرد

به گنج معرفت و دولت بقا برسی

اگر تحمل فقر و فنا توانی کرد

به شاهباز حقیقت گهی تو ره ببری

که باز آز و هوا را رها توانی کرد

اگر به گلشن دیدار او رهی یابی

ز شور عشق چه دستان نوا توانی کرد

شمیم طرهٔ او گر ترا رسد به مشام

فتوحها چه نسیم صبا توانی کرد

دو دیده بر هم و چشم دلی فراهم کن

به یک نظارهٔ او کیما توانی کرد

به شاهراه طریقت چه رهسپار شوی

ز گرد راه بسی توتیا توانی کرد

بدر اشک و عقیق سرشک روی بشوی

که تا به همت پاکان دعا توانی کرد

چه حلقه بر در او باش مفتقر همه عمر

که درد خویش ازین در دوا توانی کرد