شمارهٔ ۶۳

غزل

ما را به جهان جز به تو کاری نبود

جز بر کرمت امیدواری نبود

بیتابی عاشق بود از قلب سلیم

زیرا که سلیم را قراری نبود

مست تو بجز دم ز انا الحق نزند

در خاطرش اندیشهٔ داری نبود

دل نخلهٔ طور است چه غوغا کو را

جز سر انا الحق برو باری نبود

آئینهٔ دل را که ز وحدت صافی است

جز کثرت موهوم غباری نبود

در کون و مکان دائرهٔ وحدت را

جز نقطهٔ دل هیچ مداری نبود

آن سینه که سینای تجلای تو شد

در پرده در پس اختیاری نبود

از بادهٔ عشق هر که گردید خراب

بر لاف و گزافش اعتباری نبود

در بزم شراب و ساقی گلرخ یار

البته امید هوشیاری نبود

جانا نظری مفتقر کوی ترا

جز فقر و فنادار و نداری نبود