شمارهٔ ۶۲

غزل

گرچه عمریست که دل از غم عشقت ریش است

لیک چندیست که این غائله بیش از پیش است

بهرهٔ من همه زان نخل شکر بر زهر است

قسمت من همه زان چشمهٔ نوشین نیش است

هر که شد طرهٔ هندوی ترا حلقه بگوش

گر بگویند عجب نیست که کافر کیش است

عاشق اندیشه ندارد ز بدو نیک جهان

آری اندیشه گری پیشهٔ دور اندیش است

هر که در حلقهٔ آن زلف پریشان زده دست

پای او بر سر هر تفرقه و تشویش است

کامرانیّ دو گیتی طمع خام بود

همت عاشق دلسوخته از آن بیش است

روی در خلوت دل کن که تو بیگانه نئی

آنچه سالک طلبد گر نگرد در خویش است

مفتقر همت پاکان ز قلندر مطلب

هر که در فقر و فنا زد قدمی درویش است