شمارهٔ ۴۰

غزل

از جان بگذر جانان بطلب

آنگاه ز جانان جان بطلب

با قلب سلیم اسلام بجو

پس مرتبهٔ سلمان بطلب

از فتنهٔ شرک جلیّ و خفیّ

ایمن چه شوی ایمان بطلب

در وادی فقر بزن قدمی

پس دولت بی پایان بطلب

گر گنج حقائق می طلبی

از کنج دل ویران بطلب

ور گلشن خندان می جوئی

چشمی ز غمش گریان بطلب

گر بادهٔ خام ترا باید

ای دل جگر بریان بطلب

گر همت خضر ترا باشد

سرچشمهٔ جاویدان بطلب

سوز غم و ساز سخنرانی

از مفتقر نالان بطلب