شمارهٔ ۵۴

غزلفعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ترک چشمت چو کمین از پی نخجیر کند

شیوهٔ هر نگهش کار دو صد تیر کند

دل سودازده را چاره ز زنجیر گذشت

تا دگر حلقهٔ زلف تو چه تدبیر کند

پرده بردار که از شعشعهٔ طلعت تو

کس برویت نتواند نظری سیر کند

آنچه شیران قوی پنجه به نخجیر نکرد

آهو وش چشمِ خطاکارِ تو ، با شیر کند

نادراز دست تو جانی بسلامت برود

حشم زلف تو زیندست که شبگیر کند

وقت آنست که طبل لمن الملک زند

چشم ات ، اینکار که در شیوهٔ تسخیر کند

دل بصد عشوه کند صید ندارد نگهش

نیرّ اینحالت طفلانه مرا پیر کند