شمارهٔ ۴۹

غزلمفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دودی ز آهم ار بدرون نی اوفتد

آتش بخشک و تر ز صدای وی اوفتد

از سر ربود هوش من آنچشم پرخمار

تادیگر اتفاق افاقت کی اوفتد

آرد مذاق حکمت اشراق طبع می

عکسی اگر زروت بجام می افتد

سلطان اگر بدولت وصلت رسد بخواب

از چشمش افسر جم و تخم کی اوفتد

ترسم که جان بوصل نماند ز شوق اگر

چشمم بروی قاصد فرخ پی اوفتد

گفتم که وعدهٔ تو چه شد گفت کی کجا

آری دوای درد کهن بر کی اوفتد

ترسم بهار گلشن روی تو سر شود

زینطول ناز و وعدهٔ ما بردی اوفتد

ابجذ به جنون سوی لیلی مکش مرا

ایمن نیم که آتش من در حی اوفتد

نیر رو آبجو که جهان جز سراب نیست

بیحاصل است کار که بر لاشی اوفتد