شمارهٔ ۱۴۴

غزل

من خود مجرّد از همه نام و نشانمی

بر هر صفت که عشق تو گفت آنچنانمی

در گوشهٔ فراق تو پیر شکسته ام

آندم که بوی وصل تو آید جوانمی

گاهی ز تاب قهر تو درویش نینوا

گاهی ز تاج مهر تو شاه جهانمی

گاه از جنون ز هلهلهٔ کودکان برقص

گه در خرد ارسطوی روشن روانمی

گاهی بجستجوی تو دربان مسجدم

گاهی سبوکش ره دیر مغانمی

گاهی ز درد گریان چون ابر ؟؟

گاهی ز درد خندان چون گلستانمی

کوته کنم حدیث چو مومی بر آفتاب

هر چه اقتضای عشق تو باشد همانمی

مشکن رقیب بال و پر من ز سبک جور

عمریست پروریدهٔ این آشیانمی

بشکست اگر مرا دل از آن لعل دلقریب

شادم که دلشکستهٔ آن دلستانمی

زهد دراز رفته زیادم که سالهاست

در کشمکش ز طرهٔ شیر فشانمی

خیل خیال اوست که بر چشم من رود

یا مست بیخودم که ز خود در گمانمی

دوشم ز لطف بندهٔ خود خواند من زوجد

نی بر زمینم و نی بر آسمانمی

مفکن مرا به پیچ و خم ایتار زلف دل

در حلقهٔ تو رفته من اینها ندانمی

با من ز ظن مطلق و اصل عدم مخوان

زاهد برو من آنچه تو خواهی نه آنمی

صوفی تو هم بمذهب تثلیث خود مرا

دعوت مکن که من نه ز بو لیمیانمی

من نی فقیه خشگم و نی صوفی ترم

نی معتقد بحکمت یونانیانمی

پیر طریق من بجهان شاه اولیاست

با مهر او بری ز فلان و فلانمی

قشری و صوفی و متفلسف ندا نما

هر چه او بروست من ز دل و جان برآنمی

لنگان همیروم ز پی کاروان دوست

تا هر که دید گویدم از کاروانمی

ایشاه تا جور سگ خود خوان مرا که نیست

یارای آنکه گویمت از دوستانمی

نیرّ مرا حقیر مبین بر طراز فرش

کاندر فراز عرش ز سبّو حیانمی

لیک از و بال طالع چندی چو دانه‌ای

در زیر آشیانهٔ هفت آسمانمی