شمارهٔ ۳۰
شعر بیست هشتم
تا تو دو زلف را چنین، پیچش و تاب میدهی
شعله به شیخ میزنی، شور به شاب میدهی
هندوی مستِ خال، درآتشِ رخ فِکندهای
لَعل لب عقیق را، صیقل و آب میدهی
امشبه خوش به بزم ما، مشغله ساز کردهای
گاه رُباب میزنی گاه شراب میدهی
از دو لب عَقیق، یا چشمهٔ آب زندگی
آب به تشنگانِ خود بهرِ ثواب میدهی
خوش بنوای نو شدی، رقصکنان و شعرخوان
تازه به تازه نو به نو، سازِ رُباب میدهی
مست شراب گشتهای، برسر خُم نشستهای
جام به کف گرفتهای، بادهٔ ناب میدهی
طالع من مگر زخواب، امشبه بر نشسته است
کز ره لطف و مرحمت، وعدهٔ خواب میدهی
حائری امشب این صَنم، باز زِ دست میرود
تا تو دو زُلف را چنین، پیچش و تاب میدهی