شمارهٔ ۹۳
دیرگاهی است پناهندهٔ این درگاهم
بلکه عمریست که خاک ره این خرگاهم
گرچه در هر نفسی کالبدم می میرد
به امید تو بود زنده دل آگاهم
گاهی از ذوق لبت لاله صفت می شکفم
گاهی از شوق قدت شمع صفت می کاهم
گر برانی ز درم از همه درویشترم
ور بخوانی به برم بر همه شاهان شاهم
گر بود خشم تو، در خطهٔ خاکم ماهی
ور بود مهر تو، بر قبهٔ گردون ماهم
پرتوی گر ز تو تابد به من ای چشمهٔ نور
شجر سینهٔ سینا و لسان اللهم
طور نور است به اشراق تو ما را ظلمات
خضرم ار سایهٔ لطف تو بود همراهم
گر ز چاه غم و نفرت تو نجاتم بخشی
یوسف مملکت مصرم و صاحب جاهم
تیشهٔ ریشه کن قهر تو را من کوهم
کهربای نظر لطف تو را من کاهم
بستان داد من از طالع بیدادگرم
ورنه در خرمن گردون زند آتش آهم
تیره و تار شد از دود دل آئینهٔ فکر
ترسم آن آینهٔ حسن جهان آرا هم
مفتقر خاک ره گوشه نشین در تو است
بهر او گوشهٔ چشمی ز شما میخواهم