شمارهٔ ۶۷
گر تیر غمی به شست گیرد
بر سینهٔ ما نشست گیرد
پشت فلک از تجلی او
همچون دل ما شکست گیرد
یک غمزهٔ آن دو نرگس مست
صد شهر خراب و مست گیرد
این خام در آرزوی جامی است
کز میکدهٔ الست گیرد
از بادهٔ عشق نیست گردد
تا دل ز هر آنچه هست گیرد
گاهی ز حقایق معانی
زان صورت حق پرست گیرد
سیر رشتهٔ کار خود بیابد
گر زلف تو را بدست گیرد
در بند تو مفتقر شد آزاد
بستی چه کسی ز بست گیرد