شمارهٔ ۱۸

غزل

یار آنچه بسینهٔ سینا کرد

با این دل سوختهٔ ما کرد

قربان فروغ رخش که مرا

نابود چه طور تجلی کرد

سیلاب غمش از چشمهٔ دل

اشک مژه ام را دریا کرد

بر زخم دلم افشاند نمک

شرری بملاحت برپا کرد

گر برد توانائی ز تنم

دل را صد باره توانا کرد

از عشق مرا ز خضیض ثری

برتر از اوج ثریا کرد

صد شکر که طوطی طبع مرا

از نغمهٔ عشق شکرخا کرد

آن سود که مفتقر از تو نمود

جان را با جانان سودا کرد