شمارهٔ ۱۱۴

غزلفعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سر گران تا کی ز من ساقی بده رطلی گرانم

کز سبک مغزی ز پای افکند دور آسمانم

شیشهٔ صبرم شکست از سنگ عبرت چرخ گردون

خُم به دست آرَم یکی ، در سایهٔ خُم دِه امانم

بر جبین از من میفکن عقده چون ناخوانده مهمان

کز کهن دردی کشان صفهٔ ابن آستانم

طرهٔ پرچین بدستم ده که از باد مخالف

اندرین بحر معلق سرنگون شد باد بانم

چوندل شب تیره روزم دیده از چشمم میفکن

کاب حیوان است در جوبارهٔ طبع روانم

مام دهرم خم نشین غصه کرد از چشم بد چون

دید کاندر مهد عهد اینک فلاطون زمانم