شمارهٔ ۴۹

پیغام

مثنوی

رمزیا از مددِ طالع فرخندهٔ تو

به شهِ ما چو فتد مَردُمک دیدهٔ تو

خدمت از ما برسان، آن شه سربازان را

به ادب گو که چنین گفت ترا بندهٔ تو

شده وقت آنکه از این بندهٔ خود یاد کنی

دل محنت زده‌اش را ز غم آزاد کنی

حائری، دور ز درگاه تو تاکی باشد

چه شود خاطر او را به کَرم شاد کنی

تاکه از درگهت ای شاه جهان، دور شدم

از غم دوریِ تو، خسته و رنجور شدم

ای شهنشاه، تو می‌دانی و من دانم و دل

حائری کرد گنه، من زِ چه مَهجور شدم