شمارهٔ ۲۲
شعر بیستم
تَرک سر گفتم و پا در ره جانانه زدم
رندی آموختم آنگه درِ میخانه زدم
در مقامات خرابات، خراب آمدهام
سرخوش و مست شدم یک دو سه پیمانه زدم
در حریم ِحرمِ دوست که خرگاه دلست
محرم راز شدم چون ره بیگانه زدم
رخت از صومعهٔ غیر تو بیرون بردم
بر در مصطبهٔ عشق تو کاشانه زدم
شد چه سجّادهٔ تقوی به بهای میِ ناب
بند زُنّار بر این سَبحهٔ صد دانه زدم
دانهٔ خال تو در دام بلایم بِفکند
ره دل را هم از آن دام به این دانه زدم
به مدکاری آن غمزهٔ جادوی تو گام
در رهِ بادیهٔ عشق دلیرانه زدم
در ره کعبهٔ دل گام به ناکامی نفس
به تمنّای رخ صاحبِ این خانه زدم
ز صفا سعی نمودم چه به قربانگه عشق
پای در مروهٔ دل، عاقل و فرزانه زدم
بستم اِحرام فنا در حرم کعبهٔ دوست
به طواف رُخ او ....... زدم
بازوی صبر چو بشکست به سر پنجهٔ غم
زلف آشفته دل را هم از آن شانه زدم
طرف از این گلشن ایّام نبستم چو دمی
حالیا چند گهی خیمه به ویرانه زدم
حلقهٔ رِندیم از روز ازل شد درِ گوش
کس چه عیبم کند ار حلقهٔ خُمخانه زدم
دل ز افسانهٔ این زُهد ریائی بگرفت
حائری را هم از این رو رهِ افسانه زدم
کلماتی از مصرع دوم از بین دهم در چاپ خطی از قلم افتاده است
لذا ما هم آن را برای حفظ امانت به همان ترتیب آوردیم.
به احتمال زیاد عبارت جا افتاده «گردش جانانه» میباشد،
بنابر این شعر اینگونه خوانده میشود:
بستم اِحرام فنا در حرم کعبهٔ دوست
به طواف رُخ او گردش جانانه زدم